|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
وقتی دیروزم با امروز و فردام با پریروز تفاوتی نداشته باشه پس چرا اینهمه تلاش برای .....!؟
خوب میام کاری میکنم که امروزم دگرگونه باشه.....
کتاب سخنان بزرگان رو باز میکنم و یه جمله زیبا رو پیدا میکنم و ....خودشه دیگه.....منم حالا میتونم
مثل همون بزرگ سخنگو یه کار خوب رو انجام بدم و روزم بشه روزستان!
نه ننه....! به این سادگی هام نیست! افکار دیگران رو نشخوار کردن که نشد کار! مثل پیتزا سفارش دادن که
نیست، کسی از مواد خوراکی با تلاش یه چیزیرو تهیه کنه و تو زنگ بزنی و بعد بیست دقیقه با موتور
بیارنش در خونه ات!
شعار دادن که همیشه راحت بوده، عملی کردن حرف و رسیدن به آرزوست که شق القمره!
زندگی رو باید تجربه کرد، لمس کرد و چشید. یه وقتاس که از خودمون چند گامی فاصله میگیریم
و میبینیم که ای دل غافل، همون کاری رو کردیم یا حرفیرو زدیم که چند روز پیش رفته بودیم
رو منبر و در مورد نگفتن و انجام ندادنش سخن میپراکندیم!
کاش میشد که ما آدما از خود عزیز و محترممون آغاز میکردیم و گامی برای دگرگونه کردن زندگی
بر میداشتیم! نه اینکه دگرگون کنیم....نه ! دگرگونه اش کنیم!
من گاهی روزهای بیشمار توی این تهران بی درو پیکر رانندگی کردم، بدون بوق زدن! مگه میشه؟
بین خطوط رانندگی کردن، آدمها رو همون جوری که هستن، پذیرفتن، به پرسشهای بچه ها پاسخ دادن،
کنار وایسادن و به مردم فرصت پیاده شدن از مترو رو دادن، و.....و.....و.........................
گاهی هم میشه به کسی زنگ بزنی، پیامکی بدی، یا دستی رو بگیری و گیسوئی رو نوازش کنی و بگی:
میدونی دوستت دارم؟
هم روز خودت قشنگ میشه و هم مال اون! تازه اقلکاً امروزت با دیروزت که مثل برج زهر مار
بودی کلی فرقیده!
روزتون خوش...........................

این واقعیتی ست،حقیقتی شاید، که ما در پی آنی هستیم که دست
نیافتنی ست ،گویا!
سالها پیش آهنگی شنیدم بنام out
of touch
یه آهنگ دو صدائی بود از Hall & Oates که اون روزا خیلی به ذهنیت
من میچسبید
جوری که ورداشتم با خط درشت نوشتمش روی حاشیه بالای شیشه
ماشین یکی از بچه ها که
(و نمیدونست معنیش چیه)!!!!
امروز صبح پس از بیدار شدن دریافتم که خواب شیرینی دیدم، هنوز
داشتم مزه مزه ش
برای فکر کردن به مسائل فلسفیه-
دیدم که...آره به خدا....همین دست نیافتنی بودن پدیده ها ست که
منو تحریک میکنه،
آنچه که باید، باشد!
گاهی مبارزه، تلاش برای بدست آوردنش... و گاهی هم با آگاهی از
دست نیافتنی
دوستش دارم:
پدیده ای که کنارته، لمسش میکنی،حسش میکنی.....اما میدونی که
دست نیافتنیه!
بچه های عزیز و مهربون
حالا ....بیابید خرمالو فروش را!!!!!


روز را، سال را ، با آرامش آغاز کردم
من، سه تار، خلوت و یاد دوست
مادرم نیز از دریچه قاب عکس، مرا مینگریست
تنها چه کم بود؟
شاملو.........که میگفت:
کجا میروی
با تو هستم ای رانده حتا از آئینه
ای خسته حتا از خودت
کجای این همه رفتن راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟
کجای این همه نشستن جائی برای ماندن دیدی؟
سربه راه
رو به نمیدانی تا کجا
چرااطاقت را با خود
میبری؟
خلوت کوچه هارا چرا به باد میدهی؟
یک لحظه در این
تا کجای رفتن بمان!!!!
در آستانه یک دگرگونی هستیم. زندگی ، بدون دخالت ما دچار دگرگونی میشود.
زندگی برون، طبیعت و جهان اطراف ، چون هر سال، لباس بر میکندو به
جامه تازه آراسته میشود، شکوفه های سفید و صورتی از همین حالا بشارت
فرا رسیدن بهار را زمزمه میکنند و بوی خوش تحرک و تلاش را میتوان در هوا
تنفس کرد.
خانه ها تمیز و "تکانده شده" بوی تازگی میدهند. جنب و جوش بیش از همیشه
است و انسانها حس تازه ای را در خویش تجربه میکنند، حس تغییر!
انتظار هم هست، که چه خواهد شد؟! فردا، سال جدید و آینده!
گاه اندوه نیز، آنجا که جای عزیزی ، خنده مهربانی و چهره آشنائی خالیست و
آنجا که یک صندلی سر میزی نشان از نبودن کسی میدهد! اینها همه، اما بخشی
است از زندگی و روندی که برابرش نتوان ایستاد!
بهار و نوروز همزمان میایند و رنگ تازه ای به فردایمان میدهند و من......
کوته نگاهی دارم به دیروزم، به سالی که در آستانه وداع است....و نتیجه میگیرم.
تلاشم بسیار بیشتر بود از آنکه در فرای مرزها ، هر سال از خود نشان میدادم و
پاسخ کمتر! به نتیجه رسیدم اما بسیار کند تر و با هرز بسیاری توان !
خرسندم اما، هنگامی که به مقایسه میپردازم، راحت بودم و توانستم راه به پیش
ببرم و پایه های فردای بهتری را استوار کنم.
و بلاگستان، با تمام زیبائیهایش(بدون هیچگونه زشتی یا نکته ای منفی!!) بخشی
مهم بود از سال پیش من! دوستانی که هرکدام در جای خود خوب و عزیز بودند
و لحظه های زیبائی برایم مهیا کردند.برخی از آنها را حضوری شناختم
که در زمره دوستان خوبم جای گرفته اند و با همه این دوستان، با خوشیها و
دردهاشان، با لذت ها و اندوهشان همگام بودم و بسیار از آنها فرا گرفتم.
سخن کوته که ، آرزوی فردائی شیرین، زندگی آرام و سالی پر از مهر و فراتر از
هر چیز، تندرستی این دوستان برایم بینهایت مهم است....آری تورا میگویم
که در حال خواندن این نوشتاری و چه مجازی ، چه واقعی، دوست
گرامی من هستی و موجب شدی که در انتهای یک سال، با خود بیاندیشم
که آمدن و ماندنم تصمیم درستی بود.
یکایک شمارا میگویم:
بهارتان خجسته
نوروزتان پیروز
دلتان پر عشق
و لبهایتان آغشته به لبخند
بهانه ای بیش نیست، این گریز کوتاه، دستاویزی ست
که دمی-هر چند کوتاه- با شما دوستان خوبم گپی زده باشم.
دیشب پس از مدتهادو سه ساعتی وقت یافتم، خسته از کارهای
آلوده به روزمرگی،انگار نیاز داشتم که به فیلم، به دنیای خیال
روی بیاورم، و آوردم.
"عشق سالهای وبائی" کار بسیار با ارزش "گابریل گارسیا مارکز"
که پارسال ساخته شده و ....
بینهایت مرا جذب کرد، شاید چون تشنه بودم و چند گاهی از فیلم
دور بودم،یا چون چونین و شاید چونان!
اما واقعیت این است که ساخت زیبا و روان فیلم، صحنه های زیبائی
که گاه به تابلوی نقاشی میزد و بیان لطیف و یکدست فیلم مرا گرفت
و لذت بردم و با بازیگران،همراه، حس کردم، و دیدم و تجربه کردم.
داستان عشق است و چون همیشه پیچیده و آکنده از خم و پیچ!
روایت وفاداری و دوام است، روایت گام برداشتن بر خلاف مسیر
عادی زندگیست و اینکه انسان خواهد توانست تمام تابو ها و منع های
کلیشه گونه را در هم بشکند و در انتظار آن باشد که میخواهد.
و داستان زیبائی عشق است ، اگرچه از دیدگاه جامعه عادی هر حرکتی
مفهوم دیگری دارد و معنای عشق-که اینجا با دیوانگی همگام است-
با کلیشه های روزمره فرسنگها فاصله دارد.
این روزها، که غیر از وبا میبایست با بسیار دیگر دست و پنجه نرم کرد
و عشق راستین را باید در لابلای کتابهای کهنه جستجو کرد،
دیدن این فیلم
را به آنانکه عاشقند، پیشنهاد میکنم....ببینیدش که زیباست....ساده و ....
برای بازگو کردن برخی حسها ، هنوز ، تصور میکنم که به واژگان ویژه ای نیاز هست.
دوستت دارم را میتوان به همین سادگی و با آمیزه ای از حس به دیگری بگوئی
اما کاش میشد که بین دوست داشتن برادر، مادر یا آنکه عاشقش هستی(اگر باشد!) فرق
بگذاری، آنهم با واژه ها، نه با نشان دادن(که میتوان)!
چند روز پیش برای انجام کاری مهم، سفری دو روزه داشتم به کرمانشاه. از ابتدای ورودم
،از فرودگاه به محل کار رفتیم و تا انتهای شب که برای خوابیدن به خانه برگشتم، حس قریبی داشتم
نیاز داشتم که گوشی تلفن را بردارم و به مادرم بگویم : نگران نباش من سالم رسیدم!
حالت انتظارش را به گونه ای راستین حس میکردم، و این حس از چهار سال پیش همیشه با من است، بویژه هنگامی که از ایران میروم، به محض رسیدن نیاز برداشتن گوشی و دادن خبر رسیدن را در خود
حس میکنم...تا به امروز.
وجودش را گاهی در کنارم حس میکنم و هرازگاهی با او درددل میکنم.....بیاد آنوقتها که زنگ میزد و
میپرسید که چرا ناراحتم ؟ و از هزاران کیلومتر فاصله حس میکرد که مشکلی دارم.
امروز سالگرد رفتن اوست ، چهارمین سالیست که نوروز را باید بدون او به سر کنیم و هنوز
با همان قدرت حضورش را در کنارم حس میکنم.
آری میتوان کسی را فرای مرزهای شناخته شده دوست داشت.
با درود به دوستان خوب و مهربونم
و با پوزش از اینکه چند وقتی بیخبرتون گذاشته بودم.
سبب چیزی نیست جز تراکم خیلی زیاد کار و ...چند روزی اعتصاب لپ تاپم که از نیمه شب
تونستم ویندوز آلمانی رو روش نصب کنم و....
اینو به عنوان یه پست نگاه نکنید، میام و سر صبر براتون مینویسم
اگه یه کم بار کار سبک بشه!....میشه...باید بشه!
به یاد همتون هستم.....