|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
برای شما خوبان که همیشه و همه جا نماد پاکی و مهربانی هستید.
من خوبم ولی درگیر با روزمره ها.....که مجال سرکشی به بلاگستان نیز ندارم.
دوستتان دارم یکایکتان را............همیشه و هنوز!.

امیر رفت .... و هیچ فکر نکرد که ما، اینجا،
تنها،
در
پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب..........چقدر تنها مانده
ایم !
* * *
یک هفته گذشت، هفته ای
سرشار از اندوه و امید شاید!
تکان بود، خبر را میگویم،
و ناباوری و امید به نادرستی آن.
بزرگترین درد من چگونگی
بیان این حادثه بود، چگونه به
همسر و فرزندانش بگویم که امشب از باز شدن چمدان
و تقسیم سوغاتی ها خبری
نیست!!؟
کاسکوی خوش سخن و پرهیاهو
نیز گوئی آگاه بود و سکوت
پیشه کرده بود!
من حیران، آشفته و سرگشته
اینجا نشسته ام و تیک تاک گذر زمان را
مزمزه میکنم.
امیر عاشق پرواز بود،و پرواز کرد،عکس روزی را میبینم که پس از اولین
پرواز انفرادیش، به محض پیاده شدن از هواپیما،
دوستانش سطلی آب
روی سرش خالی کردند، که از
پریدن به غرور نرسد و نرسید.
و اکنون باز هم من،اینجا
نشسته ام و با ناباوری از دست دادن عزیزانم
را به نظاره نشسته ام و
نگرانم برای دوستانی که با نگریستن به
ژرفنای
امیر هنوز روی زمین بود ، کیهان، مسیح، فرخ و شهریار را میگویم !
------------------------------
پینوشت:
سپاس از همه عزیزانی که اینجا و در زندگی غیر مجازی با حضور فیزیکی یا معنویشان گذر درد را بر من و
همسر و فرزندان امیر آسان تر کردند.
تا حالا پیش اومده برات که در ابتدای
روز، سحرگاه، به درون
فنجان قهوه بنگری و بی اختیار اشک از
چشمت جاری بشه؟
دل گاهی تنگ میشه، بدون سبب و شاید
برای هیچکس و
هیچ چیز ، و این خود فاجعه س!
مثل هنگامی که یه کودک گریه میکنه،
میدونی که یه جاش درد
میکنه اما نمیتونه بهت بگه، و این
آزار دهنده س!
خلاصه اینکه، این ناآگاهی از اینکه
چته یا چه میخوای کلی
برام ناخوشاینده.
پی نوشت: اینهمه مقدمه واسه این بود
که بگم نمیدونم
چه مرگمه!
تازه این در حالیه که دیشب 2 تا
پیامک داشتم که:
برو ببین ماه چه قشنگه! و دیگه اینکه
شاملو با آوای بیهمتاش
میگفت: ....بی نجوای انگشتانت فقط .-
و جهان از هر
سلامی خالیست.
اینجا ، تهران، 40 درجه و اندی، و اینقدر گرم و کثیف ،
اهواز با چیزی نزدیک به 60 درجه و واقعاً قابل تحمل!
( 60 درجه رو با ابزار اندازه گیری لیزری مشخص کردیم
که در ارتفاع 2 متری زمین و در سایه انجام شد.....اما
از اعلام رسمی پرحیز میشه چون ادارات و مدارس باید
تعطیل بشن!)
توی ساعات بیکاریم رفتم و قدم زدم، خیابونا،آدما،
فروشگاهها و کلاً اهواز رو دیدم.
پرسشهاتو با کمال میل پاسخ میدن، جنوبیهای خون گرم
و مهربون رو میگم،با لبخند باهات برخورد میکنن و بر عکس
مردم تهران عصبی و بد اخلاق نیستن!
رانندگی تو خیابونای اهواز ساده تره و مشکل کمتر
پیش میاد و از این بوق زدن های هیستریک و این ویراژهای
ناشی از عصبیت خبری نیست!
توی فرودگاه با وجود تاخیر 2.5 ساعته یه پرواز، واقعاً فقط
یکی دو نفر کهبومی هم نبودند دادو بیداد راه انداخت بودند.
خلاصه اینکه، با اینکه تو مدت کوتاه نمیشه در این خصوص
نظر داد، اما از اونجا که جاهای مختلفی رو دیدم-چه اینجا یا
اونور مرز- میشه یه نمره خوب به اهواز واهوازیها داد! اصلاً
دور از جون شما که میشنوید اگه بخوامزن بگیرم شاید برم
اهواز! یا آبادان!
مریم حالا میخنده، ولی باور کنبد که بیشترین چیزی که دیدم
مغازه عینک فروشی بود،حالا بیا پیدا کن دمپائی ابری هارو!!!
پی نوشت: میدونین که آبادانیهای قدیمی به چراغ عقب
اتومبیل میگن " بک لیت" !؟
حالا کی میتونه بگه به چراغ جلوی ماشین میگن چی؟
