تبليغاتX
راز شمع
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!

گلایه

 

دستانم در پس کوچه های خاطره          مایوس و خسته

                                             بوی تنت را جستجو می کنند

 

لب هام، لرزان،در افق بی رنگ و غمگین             بیهوده

شمیم بی گناه گیسوانت را طلب میکنن

د

چشمانم حیران. سرخ            در هیاهوی خش خش شاخه ها

ناامید، بی صبرانه به انتظار آوای تو نشسته اند

.

آه چه بیهوده میپنداشتم    که تیک تاک محزون ساعت کهنه آویخته به دیوار

همخوابگی لبهایم را با گرمی تنت     از خاطره ذهن خسته ام بدر خواهد کرد!

 

چه بیهوده،ابلهانه میپنداشتم             که سرمای سیاه این شبهای سرد زمستانی

تصویر گرم نفست را         از گونه های بیجانم میزدایند!!!؟

 

همچون پری سبکبال، گمگشته            که ناخواسته و گویی باید،

                                                               به آواز باد بیرحم میرقصد

 

در کوچه های تکرار   ترسان،هراسان،حیران    از رهگذر میپرسم:

دست بیگناهی را ندیده ای که عشق را برای گلی زرد تفسیر میکرد؟!

 

رهکذر با لکنت، زمزمه کنان  نشانی دست چپت را

از قندیل شکسته ای، که از سرمازده بیدی آویزان است، میپرسد.

         

آه .......از این شبهای بی تو تنها سرد  و از این بی پایان سایه سیاه سکوت

                                  به کدامین دادکاه شکایت برم؟؟!

 

در هیاهوی بیکران واژه هاو بوها        چشمانم به انتظار پیامی نشسته اند.

و اکنون-. این منم ، اینجا          با چشمانی بسته،خسته، دلشکسته

                   در محاصره آینه ها          در انتظارم

که چگونه آیینه ها،بیرحم،پوزخند زنان، از تنهایی من....ابدیتی میسازند! 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 11:52  توسط علاء  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:44  توسط علاء  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:21  توسط علاء  | 

سرمای ۵ درجه زیر صفر با برودت ۵ درجه زیر صفر فرق داره! میخوام که اینجور باشه ، میل دارم که باورش کنم! مثل فرقی که بین سیاه و مشکی ، سرخ و قرمز ، قشنگ و زیبا وجود داره!!!!!

از کودکی این واژه ها برام متفاوت بودن ، شاید به خاطر آوا و طرز به گوش نشستنشونه که منو به این

تفکر واداشته! ؟

به هر جهت......  برای من همیشه یک زن "زیبا"  فریبنده تر از یک زن قشنگ بوده!!!

شاید به همین سببه که "برلین "  ۵ درجه زیر صفر خیلی از "تهران" ۵ درجه زیر صفر سرد تره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 19:34  توسط علاء  | 

دارم پنجشنبه میرم.....اصلا هم دلم نمیخواد، خدا خدا میکنم

 

 که کارام زود راه بیفتن که بتونم برگردم.....

 

نمیدونم چرا اینجا خیلی بیشتر "فروغ"،"شاملو" و "سهراب" رو

 

 خواب میبینم!!

!

امروز مثلا...."فروغ" با "شاملو" نشسته بودن و انگار با هم بازی

 

 میکردن....شعرهاشون رو که واژه های همگون داشت باهم

 

ادغام میکردن:

 

"شاملو"

بیاد آن کلاغم....که با قیچی کلامش...از زردی برشته گندمزار

 

قوسی برید کج.

"فروغ"

و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود.......

خبر ما را با خود خواهد برد بشهر..

 

"فروغ" و "شاملو"...همصدا :

 

همه میترسند...همه میترسند.........اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و...............نترسیدیم !  

 

 

شما هم اگه الان چشماتون پر اشک بود.....همینجا بس میکردین

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 23:40  توسط علاء  |