تبليغاتX
راز شمع
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!

دیروز تلاش کردم که با این کیبورد زبان نفهم چند خطی بنویسم که نشد و اکنون تلاشی دگر:

دارم از ایران میرم و تازه تازه به فکر نوشتن افتادم! اما دیر نیست.... هست؟

دوست دارم این برزخ بین ایران و المان بودن رو....اینکه هروقت از دیو و دد ملول میشی میای اینورو از ادما که دلت میگیره میری اونور!

ادمای کراواتی رو میبینی که با انکه چراغ عابرپیاده قرمزه راه میفتن و میرن اونطرف خیابون..یهو دلت میخواد اونور باشی.....خوب پامیشی میری ! هروقت هم دل صاحب مردت برا  فیلم "حکم" و هوای خاکستر اندود تهران تنگ شد....

میپری میای اینور!

کسانی که این ها رو میخونن اینقدر ساده که نیستن...هستن؟

3سال پیش که برای اولین بار(بعد از 15 سال)اومده بودم..یه روزتو کرمادشاه یه پسرنو جوان رو دیدم که سازی بدوش داشت...یهو خم شدو پرنده مرده ای رو از رو زمین ورداشتو با احتیاط گذاشتش روی لبه یه پنجره.......چشماش خیس بود......پسرک رو میگم!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:30  توسط علاء  |