تبليغاتX
راز شمع
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
دیروز غروب داشتم از میدان ۷ تیر میگذشتم....سرد بود و  جای پای سوز سرما رو روی گونه هام حس میکردم..... یهو توی دکه بلیط فروش شرکت واحد یه پیر مرد خسته رو دیدم...چند قدمی برگشتم ُ سرم رو کردم توی کیوسک و بهش گفتم:  سلام پدر   فقط خواستم بگم که خسته نباشی!

و تندی به راهم ادامه دادم.......آخه نمیتونستم حرف بزنم......بغض  نمیذاشت.....

سوز و سرما در تلاش بودن که از اشکهام گلوله های یخی بسازن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:31  توسط علاء  |