دیروز غروب داشتم از میدان ۷ تیر میگذشتم....سرد بود و جای پای سوز سرما رو روی گونه هام حس میکردم..... یهو توی دکه بلیط فروش شرکت واحد یه پیر مرد خسته رو دیدم...چند قدمی برگشتم ُ سرم رو کردم توی کیوسک و بهش گفتم: سلام پدر فقط خواستم بگم که خسته نباشی!
و تندی به راهم ادامه دادم.......آخه نمیتونستم حرف بزنم......بغض نمیذاشت.....
سوز و سرما در تلاش بودن که از اشکهام گلوله های یخی بسازن!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:31 توسط علاء
|