|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
از سه سال پيش كه مادرم رفت، گاهي زجر ميكشم كه چرا نميشه برخي چيزارو باهاش تقسيم كرد!؟
ميخواستم ببينه كه ميتونم سه تار بزنم، كه نشد...فاصله ها بودن و...دوست داشتم هنگامي كه توي تلويزيون برنامه دارم
منو ببينه و.......بازم بخت و سرنوشت ياري نكردن!
هفته پيش اما...دست كسيكه دوستش دارم رو گرفتم و رفتم كنار ميزي كه عكس مامان توي يه قاب لبخند ميزنه ايستادم و
با صداي بلند گفتم: مامان اين "ماه منه" همون گلي كه تعريفشو برات كرده بودم ، كه خيلي برام مهمه!
...و ميديدم كه لبخند ميزنه!
نميدونم چرا ديگه نميتونم حروف روي كيبرد رو ببينم!؟ شايد ناله كمانچه "كيهان كلهر" سبب ميشه كه چشمام پر اشك بشن! نميدونم....شايد!
نهم فروردين هشتادو شش
گاهي نميشه براي يك پديده پاسخ قطعي يافت!
امروز زيباترين روز تولدم بود ...به معناي واقعي كلمه.
پر از عشق بود امروزم.....همه چيز رنگ و بوي ديگري داشت
هنوز مستم.......مثل وقتي كه مدتي طولاني به ماه خيره ميشوي!
من هم گويي به ماه چشم دوخته بودم.شميم حادثه امروز را هيچگاه فراموش نخواهم كرد.حادثه اي سرشار از عشق...به ماه!!!؟؟؟
پيشكش بهآنكه عزيزترين است......روله شيرينكم
روز تولدم داره باران مياد!
سالها آرزوم اين بود...جالب اينكه توي آلمان هميشه مرطوب
27 مارس رو هميشه خشك و آفتابي تجربه كردم و ....امروز
توي تهران هميشه دوداندود از صبح داره ميباره!
ابراز لطف دوستان.....شنيدن صدايي كه برات عزيزه و رسيدن پيام كوتاه
از كساني كه اصلا انتظارشونو نداري.........بهت ميگه كه آمدن بيخود نبود !
گفته بودم كه سرماي برلين با تهران فرق داره....بارونش هم....!