تبليغاتX
راز شمع
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!

گفتم باور نكرد،نميخواست باور كنه! نشان دادم نديد!تلاش كردم كه ذهن دير باورش را از شك پاك كنم، راه نداد. مبارزه كردم به نتيجه نرسيد و ............................

گاهي ميانديشم كه نكنه برخي انسانها از حس عشق راستين ميگريزند؟ از وابسته  بودن به ديگري، يا به عشق ميهراسند كه ناگهان بازتابش بشكل درگيري عصبي بروز ميكند!

زيبا  سبدي سرشار از خاطره برايم به جا گذاشت ....ميخواهم ، چون برام هنوز عزيزه

ازشَاملو آيينه اي به امانت بگيرم و در مقابل آيينه اش بگذارم و از او ابديتي بسازم.

چون نه او ونه هيچكس ديگر نميتوانند عشق من را از من بگيرند!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 22:57  توسط علاء  |