تبليغاتX
راز شمع
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!

روزي داشتم از محل كارم توي بازل ميومدم بطرف لوراخ، يه باغ بزرگ رز  ديدم كه حدود دويست متر عرضش بود و در امتداد جاده كشيده شده بود ...زيبائيش وسرخي يكدست گلهاش جذبم كرد.

بياد دوست دخترم افتادم... تاتيانا ، دختري احساساتي و حسود!  دوستيمان زياد طولاني  نبود، شش يا هفت ماه شايد، اما در اون لحظه فقط به اين ميانديشيدم كه چطور ميشه اين همه گل رو به كسي هديه كرد؟؟؟

آخر هفته بعد، عصر يكشنبه بيخبر بطرف سويس راندم و نزديكيهاي

باغ ايستادم و ازش خواستم چشماشو ببنده.....بگذريم كه چه دردسري داشت راضي كردنش!!!! بردمش كنار پرچين باغ  آرام توي گوشش زمزمه كردم: يه هديه براي تو، هديه اي كه بايد اينجا بزاريش و هر وقت دلت خواست بياي پيشش! و چشمبندشو باز كردم

...قيافش يادم نميره...شادماني بيحد و بعدش پريد تو آغوشم....حس قشنگي بود ديدن خوشحاليش! اما بعدها ازم پرسيد : اين كارو واسه چند نفر كردي؟  خلق حس زيبا آسونه ولي كشتنش بسيار ساده!

 

به كسي كه خيلي خيلي دوستش دارم ميخواستم يه سبد پر از پروانه هديه كنم و شاديشو ببينم وقتي كه در سبد رو باز ميكنه و پروانه ها ميپرند!! هديه بايد توي قلب و انديشه بمونه، مگه نه؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:58  توسط علاء  | 

از ديگران

 

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...مي توان از نگاهش خواند ...اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم

 

***            ***             ***

هرگز برای عاشق شدن به دنبال بهار و باران و بابونه نباش گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت مینشاند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:54  توسط علاء  | 

نماد عشق

 

ياقوت رو مسن ترها ميشناسن، زن سرخپوشي كه سمبل عشق  بود و جوانهاي عاشق بهش كمك ميكردن با اين نيت كه آرزوشون برآورده بشه! من يه روز-يكي دو سال پيش از انقلاب- آمدم تهران و رفتم ديدمش، با اينكه عاشق نبودم خواستم كمكي به او كرده باشم نپذيرفت و درآمد كه: نميخوام ، خرج امروزم در اومده،و در پاسخ اسرار من گفت : من كه گدا نيستم!

بعدها-چند سالي پس از انقلاب- مسعود بهنود در باره اش حرف زدو مصاحبه با اورا در كاست "كانال دو" پخش كرد، صداي آرام و پر از عشقش آنروزها و امروز نيز چشمانم را اشك اندود كرد.

داستان اين است كه روزي ياقوت با مردي وعده  ملاقات دارد و قرار بر اين بوده كه او لباسي سرخ بر تن، كفشي سرخ بپا و گل سرخي در دست دور ميدان فردوسي بايستد، مرد نميآيد، ياقوت منتظر ميماند و فردا نيز و پس فردا و.....ساليان دراز با شاخه گل سرخي در دست، لباسي سرخ بر تن همچنان چشم براه عشق در حاشيه ميدان فردوسي به انتظار ميايستد.

....و من امروز پس از اي-ميل هاي دريافتي چند ماه اخيرم، پي بردم كه عشق هست، اگرچه نماد آن رفته است،من بايد عاشق باشم حتي بدون او...!

فروغ مگر نميگفت: پرواز را بخاطر بسپار ، پرنده مردني ست !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط علاء  | 

كاش ميشد با جراحي پلاستيك ذهنيت رو تغير داد!
دكتر كاتالوگ رو جلوت ميذاشت و انتخاب ميكردي: دماغم اينجوري باشه، لبهام اينجور و طرز فكرم هم مثل ....فلان كس!
با ساكشن هم ميتونستي سليقه مزخرفت رو بكشي بيرون و دور بريزي ...بد نميشد كه همه مثل تو فكر ميكردن نه؟
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط علاء  | 

چشماتو كه نخواستي بشوري و جور ديگه ببيني، گفتي آرايشم پاك ميشه
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:30  توسط علاء  | 

آموخته ام با گذشت زمان، كه دشوار است حس خود را با ديگري تقسيم كني! گاهي شايد اما نه هميشه، به هر سبب ، شايد آن حس را تجربه نكرده، نميشناسد يا باور ندارد، و تو را و احساست را با عينكي ميبيند كه محيط اطرافش را، گناه كه نيست، نميبيند!چه بايد كرد؟ پاسخ: من دوست دارم، اگر باور ندارد چه باك؟ عاشق باش بدون آنكه باورت كند،حتي هنگامي كه نباشد.گرچه زيباتر ميبود اگرحضور داشت و حست را و زيبائيها را با او به شراكت ميگذاشتي، اما چونين است گاهي!
كه او دور است و تو همچنان با او....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:40  توسط علاء  |