|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
در باره كارهاي "شاملو" زياد شنيده ايم، ضرباهنگ در شعرهايش، جادوي رنگ در كارهايش،
تحكم در واژه گان وي و........
من كشته مرده علامت گذاري " شاملو" هستم، نقطه، كاما و خط تيره هايش در جاي جاي
شعرهايش .....گوئي خود بخشي از شعر است ، بخشي بينهايت مهم، مثل فريادهايش،مثل
مكث هايش، يا مثل هنگامي كه آواي او بناگه از بلنداي غرش و فرياد......به زمزمه اي مهربان
تبديل ميشود. ودر اين قطعه، بويژه، نقطه و خط تيره اش مرا تا مرز ديوانگي ميكشاند.
يادش گرامي....تا هميشه و هنوز!
فراقي
چه بيتابانه ميخواهمت اي دوريت آزمون سخت زنده بگوري!
چه بيتابانه تو را طلب ميكنم!
بر پشت سمندي گوئي نوزين كه قرارش نيست.
و فاصله تجربه اي بيهوده است.
بوي پيرهنت، اينجا و اكنون.-
كوه ها در فاصله سردند.
دست در كوچه و بستر
حضور ماًنوس دست تورا ميجويد،
و به راه انديشيدن ياًس را رج ميزند.
بي نجواي انگشتانت
فقط.-
وجهان از هر سلامي خاليست.
بياد خاطره اي افتادم...پا شدم رفتم چمدان كوچك يادواره هامو آوردم
كه خاطره رو مزمزه كنم .
......شماره هاي رمزش رو فراموش كرده ام اما !!!!!
نشسته ام ........سرگشته....با يادواره هاي قفل شده !
اونروزا هنوزخانه ام آلمان بود وداشتم از محل كارم كه تو سويس بود برميگشتم خانه. اس.ام.اس اومد كه: علا راديو،خبر!!!!!!
يازدهم سپتامبر بود و خبر:
Ein Flugzeug traff das zweite Turm des…….
آره ... يه هواپيما هم برج دوم را هدف قرار داد!
تندي اومدم خونه، كامپيوترو روشن كردم و آنلاين شدم، همه بودن: رخساره، لاله،امير،ليلا و......بچه هائي كه از امريكا چت ميكردن با آب و تاب تعريف ميكردن كه چي شده و چه خبره، ديگران هم سوال پشت سوال!
هركسي دلش براي كسي ميسوخت: واي اوناي كه زنو بچشون منتظرشونن، اوناي كه باباشون، اونا كه مامانشون.......
من آرام تكيه داده بودم به صندلي و ميان اينهمه هياهو به اين ميانديشيدم(كه همونجا هم عنوانش كردم)كه
دلم به حال اونا ميسوزه كه تازه عاشق شدن و هنوز مزه عشق رو درست حسابي نچشيدن!
لاله غيبش زد، انگار (ديسكانكت شد)....بعدها فهميديم كه تازه عاشق شده بود، بعدا با گريه بهم گفت.
امشب از تهران بهش زنگ زدم، هنوز عاشقه.....چون اصلا به يارش نرسيد، چرا؟ شايد چون فاصله هيوستن تا فرانكفورت روي نقشه ده پونزده سانته اما.......
ظلمت در نيمروز "آرتور كويسلر" رو خونده ايد؟ يه جاش دو تا پروفسور با هم در مورد انسان
و تاريخ حرف ميزنن، كه تاريخ يه علم بحساب مياد اما بخاطر ارتباط مستقيمش با انسان در
چهار جوب بقيه علمها نميگنجه!
مثلا در هر جاي دنيا ودر هر شرايطي دو مولكول ئيدروژن و يه مولكول اكسيژن رو كه با هم
تركيب كنيد آب بدست مياد، در رياضي هر فرمولي بدون تغيير پس از معادله هاي گوناگون
حاصل مشابه رو بهتون ميده و اين در مورد تمام علمها صادقه بجز تاريخ . بطور مثال در تاريخ روبسپير فقط يكبار اعدام ميشه،يازدهم سپتامبر و پرواز "شايا" نيز غير قابل تكرارند.
واين تنها به سبب وجود اتسان ودخالت اوست در تاريخ....در مورد انسانها گاهي دو و دو ميشه چهار و گاهي پونزده!!!!انسانها تابع صد در صد هيچ قانوني نيستن، سليقه ها فرق ميكنن، حتا سليقه يه نفر امروز با سليقش در ماه آينده تفاوت داره و در شرايط گوناگون نيز فرق ميكنه و اصولا همه چي فرديت خودشو داره !
امروز به اين ميانديشيدم كه بر خلاف قانون رياضي و حساب كتاب، كه هرچيزرو تقسيم كني به
نسبت اعدادي كه تقسيم كردي كم ميشه سعادت روا گه با كسي تقسيم كني دو برابر ميشه و اين خلاف تمام قوانين است، از خود ميپرسم: چرا قانون ؟ بيائيد از همين الان به تقسيم سعادت و نكو بختي بنشينيم ، اگر خود بدان ديست پيدا كرديم!
و يافتنش دشوار نيست لبخندي، نوازشي، نگاهي..........سلامي را با ديگري يا ديگران تقسيم كنيم! با ياد جاودان ابر مرد ادب پارسي "شاملو" اين پست را به پايان ميبرم:
... بي نجواي انگشتانت فقط.، و جهان از هر سلامي خاليست
طفلك" ستار" بيچاره من......كنار اطاق كز كرده با بغض !!!
به ام.پي.3 پليرم حسودي ميكنه!
پرده اي آويخته شد.....پاشدم و كنارش زدم....چشمان فروغ برقي زد...آسمانش را باز پس گرفت، اگرچه حاشيه پرده هنوز بخشي از آن را پوشانده است! من هم آسمان را ديدم.
سهراب خسته از گوش ناشنواي انسانها، در حسرت شنيدن حرفي از جنس زمان، كنارجوي آب
شاهد خراشيدن حنجره جوي توسط قوطي خالي كنسرو بود.....رفتم قلم را بدستش دادم...
آرام روي تنهائي من نقش مرغي كشيد.
شاملو ، دست زير چانه، حيران نشسته بود و سلاخي را نگاه ميكرد كه در برابر قفس قناري ايستاده بود و هق هق ميزد....و من توان هيچ ندارم....كنارش مينشينم و به گندمزار مينگرم كه از زردي برشته اش قوسي كج بريده است....آن كلاغ را ميگويم.
علا،جمعه،سپيده دمان،خسته از بيدارخوابي!
گاهي يك پديده را تجربه ميكني، ساده و آرام ، ميآيد، اثر ميگذارد و ميماند بدون آنكه تو بتواني از آن چشم بپوشي.
امروز سالگرد حادثه اي زيباست، براي كساني درد از دست دادن عزيزي بود و براي من سرآغاز يك ماجرا، تولد يك جريان و بسته شدن نطفه پررنگ ترين حسي كه تا كنون داشته ام.
پانزدهم شهريور روز ديدار بود ، و آغاز يك پيوند كه ....زيبا بود و بيگمان همچنان در من ، در ژرفناي انديشه و جانم به پيش رفتن ميكوشد و پويائي را نشانه گرفته!
چه باك اگر سطح نگري و روزمره ها اين پيوند را در قالب عادي رابطه ها جا داد..........من اما.، با قلقلك شيرين يادواره هايش روي روزمره ام پوشش زرد رنگي ميكشم، و با ضرباهنگ روزشمار اين
ديدار به جدال فردا و امروز ميروم.
گرامي داشتن آشنائي با مه و ماه را در قابي از صدف به
ديوار انديشه ام ميآويزم.
رخساره يه پيام كوتاه داده داده بود ، ساده و زيبا ، شما هم بخونيدش:
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست
روزگار غريبيست نازنين
خبر رو كه شنيدم همينجور موندم. اولش عادي بود ، يه خبر بد كه هميشه منتظرشيم. اما با گذشت لحظه ها، دقيقه ها به شدت فشار افزوده ميشد! اشك تو چشمام جمع شده بود و بغض تو گلوم و اين تكرار تكرار بود. هروقت ميخوام گريه كنم تنها نيستم، كه براي اون چيزي كه ميخوام گريه كنم و نه ان جوري كه ديگران ميفهمن(يا نميفهمن)!
من ترس ندارم اگه ديگران اشكمو ببينن، اينو ثابت هم كردم اما يه
وقتاي نميشه و نبايد كه كسي گريه تو رو ببينه نميدونم چرا ولي اينه ديگه..اصلاً فكر كردي كه چرا ژوليت بينوش تو اپيزود آبي توي
استخر گريه ميكرد؟ يا خود من تعريف كردم برات كه وقتي آلمان بودم بيشتر زير دوش گريه ميكردم! اين پوشش نهادن روي گريه نيست،اين ادغام گريه س با آب شايد تركيب غريبي بنظر بياد كه آب و آب رو با هم بياميزي اما مگه نگفته بودم كه هر چه كه انساني باشه
يا به انسان ربط داشته باشه از هيچ قانون ويژه اي پيروي نميكنه!؟
ديروز رفتم تو حمام كه راحت بتونم گريه كنم كه نشد يعني فرياد بود كه مونده بود توي گلوم و هنوز هم!
رفتن، پرواز، نبودن يا هر اسمي كه ميخواي روش بزاري ، براي من
هميشه با يه علامت سوآل همراهه....قبلش هم يه چراي بزرگ!
و اينجا...اكنون....منم و اين سوآل كه چرا" شايا" ؟
چه رازي پشت اين قضيه س؟ چه چيزيرو "شايا" ميديده كه ما نميتونيم ببينيم ؟ چرا نميتونيم ببينيم؟
مگه نگفتي كه نقاشيهاش پر بود از فرشته ها؟ اين فرشته ها رو جرا ما نديديم؟ "شايا" ي شش ساله كه نميتونست و اجباري هم نداشت كه دروغ بگه، پس ديده بود و حتا تو نقاشيهاش كشيده بودشون.
اين پديده هست كه براي برخي قابل ديدنه سبب اينكه ما نميتونيم ببينيم چيه؟ شايد به اين سبب كه زيادي گرفتار چيزاي بي ارزشيم، فكرو انديشمون پر شده از گرفتاريهاي پوچ؟سريال بره ره و نرگس و اينكه با كدام پا وارد مستراح بشيم و لبخند بزنيم وقتي دشمن رو ميبينيم؟ يا اينكه ماشين زير پامون يا لوازم خونمون و لباسامون چي بايد باشن گرفتارمون كرده ، روزمره س كه مارو قورت داده يا چي؟!!!!
از ديروز با اين "مورد" درگيرم و گويا اينبار به اين سادگي دست از سرم بر نداره و يا من وا نميدم و بايد پاسخي براي اين پرسش پيدا كنم!
اسم اين حالت رو كه اين روزا دارم تجربه ميكنم ميذارم "شايا سندروم" .
به ياد فروغ افتادم و ....آن كلاغي كه پريد از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد.....
ميدوني كه!
اينجاي قصه هميشه بهت ميگن: خدا صبرت بده ...اينشااله فراموش ميكني تموم ميشه.
نه اما من نميخوام فراموش كنم نه پرواز "شايا" نه رفتن
كامران كلهر و نه نبودن مادرم را...چون نه فراموش شدنيست و نه باور كردني!
دوشنبه 12 شهريور
عادت كرده ام كه برابر پرسش هاي بي پاسخ بياستم و حيران از آنچه كه انتظارش را ندارم با چشمان گرد شده بهانه اي را بجويم، سببي را نه، تنها بهانه اي را، كه پرده سياه اتفاق را بشكافم و فراسوي آن به ديروز بازگردم، به ديروز چون در آن هنوز از امروز و فردا خبري نيست!
نازنين برام تعريف كرد: يكي از بچه هام توي مهد ، امروز بهم گفت نازنين جون با دامن چه خوشگل شدين و....خنديده بود!
بعد از اون بارها حرفشو ميزد، اون پسري كه بهم گفته بود با دامن خوشگل ميشي ، اون بچه ام كه دامنمو ميكشه ، اون كه .....
ديروز با دامن رفته بود خونشون، كه به مامان و باباش دلداري بده!
نوشته بود كه انگار گوشه دامنم به چيزي گير ميكرد گوئي دستاي
كوچولو و مهربون "شايا" دامنمو ميكشيد و ميگفت:
نازنين جون چه خوبه كه دامن پوشيدي و اومدي آخه دخترا هميشه بايد دامن بپوشن!
"شايا" توي آخرين نقاشيش يه بچه رو كشيده كه دستش تو دست يه فرشته اس و دارن با هم پرواز ميكنن!!
....روز پنجشنبه ساعت شيش صبح "شايا" ميره بطرف پنجره و پرواز ميكنه........به همين سادگي... و من ميدونم كه با لبخند.
از نازنين آخرين نقاشيشو ميگيرم و همينجا ميارم نشون شما ميدم
اما حالا هنوز غبطه ميخورم به نازنين كه بقول خودش دست كوچولوشو همون دستي كه پاستل نقاشي رو ميگرفت و گوشه دامنشو ميكشيد ده ها بار بوسيده...
بيائيد به ياد "شايا" و همه كوچولو هائي كه زودتر رفتن و فرصت نداشتن كه عشق رو تجربه كنن، يه شمع روشن كنيم و
اگه دختركي....پسركي رو ديدين خوب به دستاشون نگاه كنين
كه يه دنيا حرف براي گفتن دارن.
....و من همچنان حيران، با چشمان گريان در برابر آئينه تكرار ايستاده ام كه فردا نيز در پي جستن پاسخي ديگر باشم...براي سوًالي ديگر و ميدانم كه نه فانوس دينوزيوس و نه نورافكنهاي گزنون راه را روشن نميتوانند كرد.....
حسوديم ميشه به اون فرشته اي كه دست كوچولوي "شايا" رو گرفته و داره آسمون رو نشونش ميده!
اين انتظار زياديه كه ازم بخواين توضيح بدم......
"شايا" كوچولو از امروز ديگه پيش ما نيست!
ميرم جلوي عكس مادرم مياستم و با چشمهاي سرخ ازش ميخوام كه اون بالاها
حواسش به "شايا" باشه ....دستشو بگيره و نذاره كه بهانه مامان و باباشو بگيره هرچي باشه مامان بايد ديگه گوشه كنار آسمون رو خوب بلد باشه.
و ما اينجا با ز براي خوردن يك سيب چه تنها و بيكس مانده ايم .....
Ich bin ein Clown und sammle Augenblicke…
فارسيش ميشه : من يه دلقكم و لحظه هارو شكار ميكنم
و ميكرد.....چرا من وتو نتونيم ؟ تلاش كه خرجي نداره ، داره؟
من چشمامو ميبندمو .....جمع ميكنم لحظه هاي زيباي با تو بودن رو
دارم پنجشنبه میرم.....اصلا هم دلم نمیخواد، خدا خدا میکنم که کارام زود راه بیفتن که بتونم برگردم.....
نمیدونم چرا اینجا خیلی بیشتر "فروغ"،"شاملو" و "سهراب" رو خواب میبینم!!!!
امروز مثلا...."فروغ" با "شاملو" نشسته بودن و انگار با هم بازی میکردن....شعرهاشون رو که واژه های همگون داشت باهم
ادغام میکردن:
"شاملو"
بیاد آن کلاغم....که با قیچی کلامش...از زردی برشته گندمزار
قوسی برید کج.
"فروغ"
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود.......
خبر ما را با خود خواهد برد بشهر....
"فروغ" و "شاملو"...همصدا :
همه میترسند...همه میترسند.........اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و...............نترسیدیم ! .
شما هم اگه الان چشماتون پر اشک بود.....همینجا بس میکردین
بيائيد امروز بدون سبب، تنها براي اينكه روزمان، روز دوروبريهامان رنگ ديگري داشته باشه،
كسي رو كه كنارمون نشسته و تلويزيون نگاه ميكنه، كتاب ميخونه، يا توي آشپزخونه داره كار ميكنه.......آرام بغل كنيم، بوسه اي به گونه اش بزنيم وددستي روي موهاش بكشيم
و بدون توضيح بريم سر كارمون!
لحظه ها رو شكار كنيم.........چشمها نبايد هميشه از غم و اندوه گريان بشن..
داشتم فكر ميكردم كه پس از اين همه سال ، اينهمه عمر و تجربه، به چه چيزي ميتونم افتخار كنم؟
پاسخ ساده نيست و نياز به زمان دارد اما خوب كه فكر ميكنم، ميبينم يكي از اين نكته ها ميتونه اين باشه كه من گاهي فرصت اين را داشته ام كه سر ميزي با سهراب و فروغ ، شاملو و علي دشتي از يكسو و ميلان كوندرا،هاينريش بل،اكتاويو پاز، ماركز وكامو در سوي ديگر بنشينم و گوش و چشم بسپارم و فرا بگيرم.
با آل پاچينو ،عزت انتظامي، اتم اگويان، كيشلووسكي، شهره آغداشلو، ژوليت بينوش
و ناتالي پورتمن در مورد فيلم حرف زده باشيم و..............
توي كنسرت سزاريا اوورا، مرسدس سوسا، داير استريت، استينگ ، كامكارها ، استامپ و راجر واترز و كيهان كلهر تن سبك به نسيم جادوئي موسيقي سپردم و
اكنون....خرسندم از اينكه موقعيت آن را داشته ام كه دريابم:
بهترين چيزرسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است .....
چه فكر ميكنيد وقتي اين شعر "ه.ا.سايه" رو ميخوانيد؟:
بسترم صدف خالي يك تنهائيست ..و تو چون مرواريد گردن آويز كسان دگري!
دوست دارم بدونم چي احساس ميكنيد چون من فكر ميكنم كه:
نه اول شما ها بگيد .....منم احساسمو اينجا خواهم نوشت، قول شرف!!!!!
عاشق بودن توهمي است كه ماندني نيست، مانند آتشفشاني قليان ميكند و سپس فروكش ميكند.هنگامي كه گذشت، بايد تصميم بگيري ، بايد كشف كني كه اگر ريشه هايتان چونان در هم گره خورده است كه حتا تصور جدا شدن از هم تحمل ناپذير است پس اين عشق واقعيت دارد.
معني عشق اين نيست كه تو تنها شور و شوق داشته باشي
يا اينكه آرزوي آن را داشته باشي كه هر چند ثانيه يكبار با معشوق يكي شوي، مفهوم عشق آن نيست كه تو شبها بيدار بماني و تصور كني كه معشوق سراپاي تو را بوسه باران كند، نه....من به تو ميگويم كه "عشق" چيست!
آنچه كه من توصيف كردم "عاشق بودن" است ، اين پديده ايست كه همه ما آنرا به اشتباه ميگريم، هرگاه كه شعله هاي آتش عاشق بودن فروكش كرد، آنچه كه باقي ميماند و حس ميشود
" عشق" است
از "سهراب سپهری" مدد گرفتم که این سر سفری یه جوری حال و احوالمو بیارم رو کاغذ!(از کتاب: "هنوز در سفرم")
.........این همه راه امدم تا چه؟افتاب دیار باشو به من نمیتابید چه میشد؟نقاشی هیروشیگه را در موزه توکیو نمیدیدم چه کم داشتم؟اهنگ کاره سوسوکه را پندار نمیشنیدم ...مناجات ذبیحی در سحرهای ماه رمضان مرا بس بود. یک درخت و همه جنگل را دیده ای. یک پرواز و با همه پرندگان اشنایی.این گل را بو کن و همه گلها را بو کرده گیر.چنین است.و ازرده مشو. به خطا از کاشان به در امدی. انجا هرانچه همه جاست بود.یاری اینچنین نداشتی دوستی انچنان ترا بود.
در کوچه اش کیمونو پوشی نمیگذشت چادر به سری که به ره می رفت.
مردمش یک هوکوسای نمیشناختند با یک رضا عباسی که اشنا بودند.
......به در امدن همه پوچ.باید در فرو بست.و به تماشا نشست.
*** *** *** ***
باید رفت اما......که از انسو بهانه ای داشته باشی برای گریستن انگاه که میخوانی: باید امشب بروم....باید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد....بردارم و به سمتی بروم که.........
نوشته بودم اينو اما امروز بازم ميخوام، بايد كه بنويسمش:
پنج سال پيش كه اولين بار پس از شونزده سال برگشتم ايران، با يه ديد متفاوت و با حسي دگرگونه داشتم توي خياباني (سيمتري دوم-كرمانشاه)
قدم ميزدم. از روبرو جواني ميامد لاغر كه سازي نيز بر دوش ميكشيد(ستار با جلدش) ، نرسيده به من چندين متر اونورتر، پرنده اي مرده روي زمين افتاده بود،چونان خشك كه گوئي سه چهار روزي از مرگش گذشته! ميدونين چي شد؟؟
جوان جلد ستارش رو رو پشتش جا بجا كرد، خم شد و آرام، با احتياط دو دستي پرنده مرده را برداشت و آرام گذاشتش لبه پنجره يه خانه! ماتم تو چشماش موج ميزد..تمام چهرهاش سرشار بود از سوال......چرا؟
هنوز هم بعضيها ازم ميپرسن: چرا برگشتي؟ چرا موندي؟
اكه نگام كنين ها....چهره منم الان پر سواله!!!!!!!
روزي توي كافه جويا(بالاهاي شريعتي ) نشسته بوديم كه ازم پرسيد: از كجا ميشه فهميد كه كسي رو دوست واقعا داري ؟
بخشي از پاسخم اين بود كه: حس ميكني، وقتي صبح از خواب پا ميشي و اولين چيزي كه جلوي چشمته، وقتي كه ميخوابي آخرين موضوعيه كه بهش ميانديشي، وققتي كه مشغول كارهاي روزمره هستي و يهو دلت براش ضعف ميره، گاهي كه كنارشي و دلت براش تنگ ميشه، يا موقعي كه يه جائي از وجودت بخاطرش تير ميكشه و درد ميكنه كه حتي خودت نميدونستي اين بخش در تو وجود داشته....
يا موقعي كه نياز داري فرياد بزني و به دنيا بگي دوستش داري...و هزاران
دليل ديگه/ مهم اينه كه بدوني بدون او يه چيزي تو زندگيت كمه!
ديشب داشت از خوشي بالا پايين ميپريدو ميگفت واي اين چه قشنگه، اون چه زيباست، از اين چقدر خوشم مياد و اين چقدر بهم حال ميده و...كلي چيزاي خوب و مثبت! بهش گفتم: اينه...وقتي يكي درمياد ميگه زندگي قشنگه، همينه ديگه!
اما واقعا به من ثابت شده كه لحظه هاي اينجوري خيلي كمترن از وقتاي كه حالت از زندگي و آدما بهم ميخوره اما تا اين نباشه اونيكي... چي ميگن؟ بي مايه فتيره!
با اجازه سهراب:
كار ما نيست شناسائي راز گلسرخ، كار ما شايد اين است كه در "افسون" گلسرخ شناور باشيم.
بيائيد گاهي توي افسون گلسرخ خودمونو رها كنيم و ....