|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
حادثه ای میآید ، رد پائی بجا میگذارد ، اثرش مدتها -شاید تا ابد- در زندگی ما میماند ،
و تصور بودن را رنگی دیگر میبخشد! و حال چه باید کرد؟؟؟؟؟
این پرروئی انسان است، توانائی فراموش کردن است، فردا را جور دیگر دیدن است ،
که مارا زنده نگه میدارد، اگرچه دیروزمان، امروزمان پر از تاریکیست.
فلسفه برگهای پائیزی ست: ریختن برگ پایان درخت نیست......
بهار - فردا - زندگی را از سر خواهد گرفت
و از خشکی و سوز تنها یادواره ای بجا خواهد ماند.
و این چه پیچیده است که درخت حتا با مرگ موسمی اش برای ما زیبائی میآفریند و
فردا از خش خش ارغوانی پائیز تنها یادواره ای در گوش ما بجای خواهد ماند
یادواره ای سرشار از نتهای زرد، سرخ، قهوه ای........
مسافر ابدی
خسته از راه سوال
با شاخه گلی بین لبهاش
در دستش سبدی آب زلال
و سیبی گاز زده،با پوست، در دست دیگرش
از دخترکی که سر چهارراه فال حافظ میفروشد
نشانی راز گلسرخ را میپرسد......
پیشکش به آن عزیزی که انگار فکرم را خوانده بود...
.دو سه روزیست که صبحها به این شاهکار بی همتای
"شاملو" میاندیشم ، به ضرباهنگ زیبایش، به لحن پر از گلایه
و به مفهوم ژرف آن....
و با امید به آنکه ما زمینی ها، از پس کندن نهائی
علفهای هرز زندگی روزمره برآئیم!
دوستي ازم پرسيد كه چرا " برتونه"؟ منظورش آدرس وبلاگم بود.
و حال پاسخ به او :
برميگرده به سالهاي شتابان نوجواني كه سرگرمي بزرگم در كنار خواندن،نوشتن و موزيك. ماشين
بود نه نه نه....مثل بقيه پسر بچه ها خود ماشين و گاز دادن و جيغ لاستيك ها رو در آوردن رو
نميگم، شكل آن، فرم و حالت هاي ويژه بدنه(كاروسري) منو جلب ميكرد
بعدها فهميدم كه اي بابا ما در اندرپيچ و خم زيباشناختي هم بر خورديم
به حلبي و فولاد! و ديگران با پل سزان، دالي، رودن و رامبراند حال ميكنند.
هروقت قلمي و كاغذ سفيدي بدستم ميرسيد، اگه خداي ناكرده از نوشتن خسته ميشدم،
نوبت كشيدن گلگير بودو سپر و چراغ.....اما هميشه بدون چرخ و بدون آئينه بغل!!!!!
يادش بخير" غزل" ازم پرسيد كه چرا از چرخ و آئينه تو نقشهات خبري نيست، كه بهش
گفتم:سكون و نگاه نكردن به گذشته، ذوب شدن در همين الآن!
كشيده شدم به دنيائي بزرگتر، ديگه ميدونستم هر ماشيني از زير قلم كدام طراح بيرون آمده-هنوز
هم ميدونم- و با كارهاشون آشنا شدم و همه رو با ديد ديگه اي نگاه كردم، ساعتها به مدلهاي
كوچك، به عكسهاي توي نشريه هاي خارجي كه با پول تو جيبيم به دشواري تهيه ميكردم، خيره
ميشدم و مست ميشدم از رقص خطهاي زيباي استاداني چون"گيا"، "ميچلوتي" ، "زاگاتو" ، "پينين
فارينا" و............"برتونه"!!!!!!
" نوچيو برتونه" خالق يكسري از زيباترين مجسمه هاي متحرك روي زمين بود: لانچيا فولويا-آلفا
رومئو جوليا-لامبورگيني كاونتاش،لانچيا استراتوس و صدها مجسمه متحرك(زانتيا و اسپرو كار
شاگردهاي "برتونه" هستند)
او بودكه با طراحي و خطوط بي نظير-گاهاً بسيار آوانگارد- منو بيشتر از همه جلب كرد و دنياي
حيرت انگيزي رو روبروم گذاشت كه ميديدم يه پديده تا چه اندازه ميتونه دگرگون بچشم بياد.و با
چشم او بود كه نگاه كردم وعاقبت ديدم كه هر اتومبيل شخصيت ويژه اي داره و ميشه حتا
لبخند،خشم، بغض، عشوه و ......رو توي چهره ماشينها ديد!
با طرح كاونتاش-اوايل دهه هفتاد- دنياي طراحي اتومبيل را دگرگون كرد و با شجاعت در نوآوري
نشان داد كه چه زيبا ميتواند باشد تركيب هنر با وسائل روزمره زندگي!
اونروزها توي نامه اي از من خواست كه كارهايم را به او نشان بدهم ، كه دادم و خواست كه در
مدرسه اش بازي با خطوط را فرا بگيرم،انقلاب شدو درگير درس و زندگي و ويزا!!!!!! آنروز كه با
قلبي لرزان برابر كارگاهش در تورين ايستادم، گوئي نيمي از آرزويم برآورده شده بود، زيرا چند
سالي از از مرگ فيزيكي استاد گذشته بود و شايد مرگ عرضه استعداد من نيز!؟ و "برتونه"
همچنان در موزه ها، خيابانها ودر قلب عاشقان طراحي اتومبيل زنده است.
براتون آدرس يه سايت رو اينجا ميزارم كه اگه دوست داشتين آروم و با تامل به كارهاش نگاه كنيد،
نه به يه ماشين، به يه مجسمه بنگريد و .....شايد اين نيز تلاش ديگري باشد براي دگرگونه ديدن!
http://www.shorey.net/Auto/Italian/Bertone/htmltree.html

استون مارتين " برتونه"
اين پست در واقع پاسخي بود به درخواست "نجمه" كه ميخواست در مورد وطن بنويسيم .
نوشتم و خاتون ديدو خواند و از من خواست كه آنرا بشكل پستي جداگانه در وبلاگ خودم بزارم، و نتيجه اين شد:
...رابطه وطن با انسان كاركردي دارد همچون حسادت، محبت، خشم و ....گويا ميتوان آنرا در سبد غريزه ها جا داد!؟ من با مردماني از كشورهاي مختلف سروكار داشته ام و ديده ام كه همه ، بويژه هنگامي كه از وطن دور ميشوند اين حس پر كشش در آنها با شدت بيشتري بروز ميكند.
من فكر ميكنم نه بايد وطن را بزرگتر از اندازه جلوه داد و نه آن را يكباره مردود شمرد.ديده ام كساني كه شب و روزشان از وطن، ايراني آرماني كه وجود خارجي ندارد و هنر تنها نزد مردمش نيست،ياد و سخن ميبرند و از سوئي ايرانياني كه به سبب بد رفتاري حكومتي كوله سفر بر شانه نهاده اند و حال از هر چه كه به ايران ربط دارد- از بوي گلاب گرفته تا مينياتور و موسيقي اصيل- متنفرند و گريزان!اين يعني زياده روي جه از اينسو يا از ديگرسو.واقعيت را بايد ديد و گويا در اين مورد به تعداد افراد بشر ، واقعيت متفاوت و متضاد وجود دارد.
انسان ياد ميگيره كه قبول كنه! به تو ياد ميدن كه بپذيري كه چه داري و چه نه، كه چه هستي و چه نه و چه ميداني و چه ......
آنسوي مرزهاي جغرافيائي كشيده شده توسط سياستمداران، و فراسوي بوي باروت و نفت و پول، حس آرميده است. براي من شايد در نوجواني وطن به معناي عامه پسند آن
مفهوم داشت اما امروز خانه است كه مرا بسوي خود ميكشاند. در درازاي زمان دريافتم
كه آنچه كه بگونه اي به من مربوط ميشود مهم است حال اين كاشانه ام در آلمان، سويس يا كرمانشاه باشد، آنجا كه يادواره هايم در لابلاي كتابهايم: بوف كور/چشمهايش/ابله/عقايد يك دلقك/بار هستي/بيگانه/هشت كتاب و آيدا در آئينه در هماغوشي با عكسهاي سياه وسفيد پدرم با كراوات و مادرم با لباس سفيد عروسيش غبار ميخورند، يا خاطرات كودكي و دبستان، بوي نان سنگگ و گلاب و يا اولين تپشهاي قلبم هنگامي كه دختر همسايه نيمي از انارش را با من تقسيم كرد.
اولين نمره بيست، اولين بوسه، اولين فيلم و اولين عشق ...........و اولين
موج درياي خزر كه زانوهايم را خيس كرد. زندگي ما سرشار است از اين اوليها و چه عجيب كه روزي اولين كتكي كه خورديم،اولين شكست در عشق، اولين همكلاسي اعدام شده، اولين دوست كه با جنگ رفت و اولين همسايه اي كه شلاق خورد واولين بار كه با دوست دخترت گرفتار گشت كميته شدي به يادت نميماند!!!!!
امروز ميدانم اما كه دلم براي خاطراتم در آلمان ميتپد، يادواره هايم در سويس گاهي دلم را آشوبزده ميكنند ولي اينجا راحتم......فرا گرفته ام كه واقعيت را ببينم و بپذيرم و با اتكا به" نوار كانال دو" ي مسعود بهنود انتظار ندارم كه هر پاسباني حافظ را بشناسد و هر همشهري" فروغ" را خوانده باشد ولي ميدانم كه دست پيرزني را گرفتن و اورا تا آنسوي خيابان رسانيدن وجمله " خدا عمرت بده جوون" را از زبانش شنيدن خوشايند تر از لبخند زدن به سگهاي پيرزنان در حال گشت در پاركهاي سويس يا آلمان است.
امروزه با وجود ميمانيهاي تظاهري افطاري و خيرات تئاترال نوشيدني و شيريني سر گذرها به مناسبت هاي مختلف، كاسه آش پيرزن همسايه برايم دنيائي حس و انسانيت توشه /با اينكه سبزيخوارم و بخاطر كوفته قلقلي هاش نميتونم ازش بچشم/ و ......
واقعاً با اين همه پر چونگي بازم نميتونم بگم كه چرا ...اونجا كه يه سري يادواره ريشه اي داري برات مهمتره حتا اگه پر از ايراد باشه، حتا اسمش اگه ايران باشه .
نميدونم چرا اونوقتا ، اونجا هروقت كسي ميخواست از رفتن به ايران منعم كنه بهانه/نه دليل/مياوردم كه: شاملو هم اونجاست......
توي پست هاي پيشينم گفته بودم كه سرماي 5 درجه زير صفر برلين بينهايت از سرماي 5 درجه زير صفر تهران سرد تره، اونجا گاهي نميتوني گريه كني،
فرياد بزني چون بغض تو راه گلوت لانه ميكنه و سه روز تمام نه ميخوري و نه مياشامي چون از پشت تلفن سياه لعنتي شنيدي كه ...مادرت توي بستر باهات
خداحافظي ميكنه وتو اين فاصله چند هزار متري رو مليونها سال نوري حس ميكني، و وقتي مياي تموم آدماي توي فرودگاه مهرآباد دسته گلهائي كه براي استقبال از عزيزشون آوردن بآرامي پشتشون پنهان ميكنند، لبخند از رو لبشون محو ميشه، به چشمات نگاه ميكنن و باهات همدرد ميشن!
...اينجاست كه حس ميكني تو خونه ات هستي خونه اي كه ديوارش از قصر شيرين تا زاهدان و از گنبد كاووس تا ايلام كشيده شده!
شنيدن خبر رفتن عزيزان توي غربت واقعاً غير قابل تحمله، فرق داره، مثل سرماي اونجا با اينجا.
حال ...اين منم....اينجا...آگاهانه براي پر كردن سبد يادواره هايم ...
پارسال ششم مهر، يعني درست 365 روز پيش يه ديدار بود كه شكل يه آغاز بود، كه قشنگ بود انگار ميخواست بياد ماندني بشه و شد.
آغاز قشنگترين پائيز زندگي........كه سرشار از لبخند بود و رنگ ارغواني
و عشق.
سالروزش گرامي باد
پديده ها را دگرگونه ديدن، بر خلاف روزمره ها گام برداشتن و آنچه را كه دور و برمان هست با ديدگاهي تازه بررسي كردن....و اين گاهي ميتواند آغاز راهي نو باشد.
بچه كه بودم تلويزيون قديمي سياه و سفيدمان خراب شد و استاد تعمير كار اومد و شروع كرد به انگولكش، من
در همين حال توانستم دستگاه جادوئي رو از پشت ببينم، چهره اي كه هنوز هم فراموشش نكرده ام. غريب است
اما از آن پس وارونه ديدن اجسام، از زاويه ديگر نگاه كردن به پديده هاي گوناگون وديدن خلاف هرچه كه دوروبرم هست شده جزئي از سرگرميهاي من، و گاهي ياريم ميدهد كه چهره مسائل را دگركونه ببينم واين نتيجتاً تصميم گيريهايم را نيز تحت تاثير قرار ميدهد.
جور ديگر بايد ديد....اقلكاً گاهگاهي!