|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
با اینکه سالهاست میشناسم این قطعه را و خوانده بودمش بارها وبارها.....
امروز فهمیدم .....معنای این شعر "شاملو" را با تمام زاویه ها، پیچیدگیها،
استعاره هاو بی همتائی بازی با مفاهیم واژگان دو یا چند سیلابی و
جابجائی این سیلابها.
نه در کجائی،................. بی در زمانی، .......................
آنگاه که در باطلاق سنگین و بی معنای نادر کجائی دست و پا میزنی،
هر سرانگشت را مهربان میبینی و هر سلامی را پاسخ میدهی،
بی آنکه بدانی، یا چونان که ببینی باید _ ،
ببینید این نمایش واژه تکرار را در این جمله : پچ پچه ....غلتا غلت !!!!!
وای ...... که تکرار را با ضریبی چه بی انتها در برابر چشممان میگذارد ،
....و تعبیر و برابر نهادن گذر شهاب را با تلنگر.......من که هنوز مستم!!!!

اینروزها اصلاً نوشتنم نمیاد، گرفتار "بلوکاد " نوشتن شدم. اما امروز دیگه خجالت کشیدم از شماها که
مجبورید پست دو هفته پیش منو ببینید و دم بر نیارید. اتفاقی یه موضوع موجب شد که چند خط
بنویسم و بخاطر خیلی از دوستان بویژه پروانه و فرانک، اینبار از رنگ و فونت چشم پوشی کردم و با
خودکار روی کاغذ سفید نوشتم:
گذارت اگر به اینجا افتاده باشه، برای درد دل کردنی بی صدا شاید.-
برای دیدن دوستی، عزیزی شاید، که آستانه خانه اش از سنگ است
و افقی.،
یا به بهانه آنکه چند صباحی، آرام در کنار "شاملو" بنشینی
و به شاخه های گل بر مزارش خیره شوی و امروز را ،دیروز را و هنوز را
به نسیم فراموشی بسپاری.،
....اگر به اینجا آمده باشی ، شنیده ای شاید ،دیده ای که دخترکی
به جارو و سطلی آب ، سنگ مزارها را میشوید و ..........
... دیروز شنیدم که در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شده....
از شادی گریه ام گرفت .......واین همون مرز باریکیست که.......-!
گذارم به بلاگ "سایه ی سیاه و سرکش" افتاد ، نازنین خانوم مهرا پرسیده بود که نظرتون در مورد عشق چیه؟ نوشتم......بعدش فکر کردم چرا به شکل یه پست نزارمش اینجا ، که شما ها هم به پاسخ دادن کشیده بشید.......
* * *
Amore – Love- Liebe-
Ti amo-amour-miłość-
rakkaus-agapi-αγάπη-
Mahal Kita-ahava -
-sarang-caritas-caritas
-kärlek-ài-shiteru-Szeretlek-
* * *
عشق- عشق-عشق-عشق-عشق- عشق- عشق-عشق-عشق-عشق
* * *
همونطور که در زبانهای مختلف نوشته میشه، رنگ و بوش نزد هر کسی متفاوته
به تعداد آدمای روی زمین میتونه مفهوم گوناگون داشته باشه
.... یه تکراره ، مثل شب و روز، که برای من و تو هرکدوم باید
رنگی دیگه داشته باشه
برای من گاه سبکه مثل ابر و گاه سنگینه مثل فاصله
نیازیست گویا برای اینکه دریابی در وجودت جاهائی هست ،
که درد میگیرند،
و این نقطه های درد رو توی هیچ کتاب پزشکی توضیح ندادن
گاهی نفرت میاره ، گاهی پرسش، یه بار تلطیف بهت پیشکش میکنه ، یه بار خشم
مثل یه سبد مهره های رنگارنگه........که با قاطی کردن هیچ رنگی از توی تیوب نمیتونی به این ترکیب دست پیدا کنی....
عشق پدیده ایست که هرگاه ساعتها تلاش میکنی توضیحش بدی،
تازه میفهمی هیچی نگفتی ......
من میگم: عشق رو نمیشه تعریف کرد، نشانش داد باید.......پیشکش کرد، باید،
چون شاخه گلی.......زرد
"میلان کوندرا" در کلاه کلمنتیس ، در خصوص نزدیک بودن خنده و گریه توضیح میدهد ،
که گاهی موضوعی آنچنان مضحک است که انسان را به غم میکشاند و گاهی اندوه آنقدر
عمیق است که نمیتوان تفاوت حس ناشی از آن را با تمسخر ، تمیز دهی و نهایتا قهقهه سر میدهی!
"هاینریش بل" در شاهکارش"عقاید یک دلقک" به این مهم دست میابد که از موجودی که پیام آور
شادیست چهره ای خلق کند که در اندیشه ات فقط.- اندوه را تداعی گر باشد!
شادروان "علی دشتی " نیز در یکی ار رمانهایش- خاطرم نیست که "هندو" بود یا "جادو"- این نزدیکی
دو پدیده متفاوت را چون مرزی بسیار باریک تعبیر میکند ،
آنجا که میگوید: مرز بین عشوه و فحشا چون لبه تیغی است.......
امروز همش به فکر این مرزم، این مرز بسیار باریک و به همین خاطر این پست:
* * * * *
تا حالا شده که از شدت گرسنگی اشتها تو از دست بدی، از شدت خستگی نتونی بخوابی،
از شدت شادی گریه کردی یا از شدت عشق متنفر بشی؟
من اینارو تجربه کردم ، تو هم نیز، شاید!!!
دوست دارم تجربه های اینچنینی خودتونو همینجا ، بشکل پیام، نظر یا کامنت بنویسین .
بچه هائی که دست به قلم یا توانائی سرودن دارن توی شماها زیادن، پس .....بفرمائید!!