تبليغاتX
راز شمع
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:50  توسط علاء  | 



باد.......شیروانی فرسوده انباری دور......پنجره ام.......قطره های درشت آب شده......سرما ....بیداری

برمیخیزم و با کنار زدن پرده با شگفتی اولین برف امسال تهران را میبینم که نازک، در جدال با سطح
 
نه چندان سرد ، ماندن را فریاد میزند و زوزه باد آرزوی کهنه تبدیل قطره باران را به یخ!

نیمه شب است و من آرام، بی سبب شاید، به سهراب میاندیشم که ناگهان جزئی از من میشود:

...قوطی خالی کنسرو حنجره جوی آب را زخمی میکرد.........

شاید نیمه شبی، ناله تکه شیروانی رقصان به دست باد، مرا بیداری بشارت میدهد که نگاه کنم،

بشنوم ، وبا چسباندن گونه ام به سطح بخار اندود پنجره آخرین نشانه های گرمای پائیز را ، به

شب ببخشم...!!!

ننه سرما، خمیده ، با کوله باری سنگین، قدم زنان از دور پیداست، مرا بیاد پیرزن فرتوتی میاندازد

که در تمام فیلمهای کیشلوفسکی، نه فقط تریلوژی اش، آرام از سمت راست تصویر به سمت چپ

هجرت میکند.........و هنوز هم...همیشه ...!!!!

اکنون میتوان پتو را به سر کشید ........زمستان تو را با بدنت حتا، نزدیکتر میکند، میتوانی خودرا

نیز در آغوش بگیری!!!!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 7:20  توسط علاء  | 


درکنار خرد و ریزهائی که چون شهاب سنگ از کنار و درون کهکشان اندیشه ام میگذرند،

در کنار حسهای بزرگ و کوچکی که شاخک های حسی ، اینروزها حساسترم ، را نوازش میدهند،

گاه روی یک نکته ، بی اختیار مکث میکنم!

چه غلتان دانه اشکی از گونه کودکی ، چه چشمان پر از لبخند دخترکی عاشق سر چهارراهی،

یا دیدن غروب خورشید از فرای پنجره ات، یا آوای دل انگیز و سحر آمیز کمانچه "کلهر" و شاید

پاکی حس پروانه ای از پشت هیچستان، که ساده و بی آلایش دوستی را فریاد میزند!

اینها هرکدام میتوانند در من هنگامه ای، آشوبی بیافرینند، و من امروز ، در سومین روز مبارزه پیروز با

بیماری، درازکش با پتوئی پیچیده بر خویشتن، فیلم میبینم......

"عقاید یک دلقک" ....برای چهارمین بار !!!!! وهنوز شیفته روح مبارز "هاینریش بل" هستم که

چه زیبا با سکوت فریاد میزند! چه آرام و با متانت حرکت را مفهوم میبخشد ، و چه زیبا عشق را

به تصویر میکشد.

از خود بناگاه میپرسم: چه میشد اگر "بل" و "شاملو" با هم دوست میبودند، با هم میسرودن و

با هم میسرائیدند؟!!

یکی از آنسوی دنیا و دیگری اینجا، چونین تاثیری بر من گذاشتند و .....من هنوز اندر خم یک واژه ام!






ich bin ein Clown und sammle Augenblicke.......Heinrich Böll

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:30  توسط علاء  | 

 

 

اینروزها، ناخواسته، پستهایم به هم دوخته شده اند. به هر بهانه ای ،

 نیاز میبینم که در این خصوص بنویسم که:

گاهی دلت میخواد عکسی رو که به هر سببی ، ازش خوشت میاد، با دیگران

 تقسیم کنی، در میان بزاری، و ....میدونی که مثل یکی از پستهای پیشین، که

گوشه ای از فریادهای "شاملو" را تفسیر کرده بودی،محتوا قربانی قالب میشه،

 شعر دیده نمیشه، بلکه خط، پیچ و خم و عشوه قلم است که بچشم میخورد

و....تو  ناخرسندی از نتیجه،....... چرا که خط مهم نبود !!

-------------------------
این پست اما، محتوایش مهم نیست، برای یک نفر شاید ! باید !

اما حربه نشان دادن آن آرامشی ست که هنگام نوشتن داشتم،آن حس

و نظم ناخواسته واژگانی با فرم و حروفی همسان.

 

"شاملو" داشت فریاد میزد ، چون همیشه و ناگاه ، لحن ، آوایش به آرامی گرائید و

من لرزیدم از این حس توانائی که دگرگونی بیان میتواند داشته باشد.و آنرا همانجا

آزمودم، بدینسان که هنگامی که نوشتم:

...و صدایم را آرام میکنم،   قلم را عوض کردم، دو شماره کوچکتر نوشتم...انگار

 

 که صدای قلم نیز آرامتر شد، و این تلاشی ست که -جادو میداند- من هر روز در

 

 لابلای روزمره ها میگنجانم؛ که شاید زندگی ضرباهنگی دیگر بخود گیرد.

 


کوچک، ناچیز گامی ست برای نزدیکتر شدن با آن زلالی که چشمها را

 

با آن میتوان شست، شاید. - !


و علا خرسند است...که دوست خوبی، غافل از خواندن متن، به نقش خیره

 

شده،زیرا که او ...آرام،ناخواسته، شاهد جایگزینی قالب با محتوا بوده است

 

و گامی نزدیکتر به فریاد "سهراب".....!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:26  توسط علاء  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:1  توسط علاء  | 

 

به بهانه کامنت های شما دوستان باارزشم،برای پست پیشینم، نیاز دیدم که

 سپاسگذاری خودم رو از شما ، که از برگ گل لطیف تر ،از رودخانه ها روان تر و از کوه بلند تر

 می اندیشید، اینجا فریاد بزنم.

 

هر کدام از شما، به تنهائی بهانه ای هستید برای عشق ورزیدن به انسان، انسانی که حس میکند،

 میخندد و درد را نیز میشناسد. کوتاه سخن،........ باشید،بمانید، بیاندیشید و بدرخشید،

 

زیرا که عشق ما سخنی بیهوده نیست!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 19:10  توسط علاء  | 

 

 

 

آتنای مهربون با کامنت تیزهوشانه اش  منو واداشت که چند خطی در خصوص

 

 پست پیشینم بنویسم و موجب بی حوصلگی آنها را فراهم کنم که زندگی را

 

 با "رموت کنترل" میپسندند و اندیشیدن در باره آنچه را که از کنارشان میگذرد

 

 را بر دوش دیگران میگذارند!

 

از دیدگاه من-و نه الزاماً از دیدگوشه سراینده این سخن-  این شعر، نگاهی ست

 

 دگرگون به چرا ها !

 

هشداری ست به انسانهائیکه، در مسیر روزمره ها، ره به ناکجا آباد ها میبرند.

 

و شاملو ، چون همیشه که هشدار میدهد،  ....خلایق مگر مستید و منگ!؟

 

 ..... لحنی خشن دارد،

 

روی سخن با آنانی ست که سحر تا شام، در پی آرزوها یشان به جان کندن

 

 در تلاش اند، بی آنکه بدانند آرزویشان چیست! و در پی تقلید آرزوی دیگرانند.

 

گاه باید نشست، آرام و نظاره گر بود گذر زندگی را ، رشد فردا را و بارور شدن

 

 اندیشه را!

 

و بی آنکه گذشته هارا فراموش کنیم، تیله بازیها، دعواهای کودکانه بر سر عروسکی

 

کوچک.

 

فریاد شاعر نیز به همین سبب است، چرا اینهمه چرا؟ چرا اینهمه هیاهو،بر سر هیچ اما؟

 

 

سحرگاهان با روشن کردن تلویزیون( کانالهای سی.ان.ان و فوکس نیوز) به روزمان

 

 تجاوز میشود، روز با تنش و درگیری برای رسیدن به هیچ پیش میرود و شب را،

 

 خسته ، بی آنکه سلام کودکی را از صمیم قلب پاسخگو بوده باشیم،

 

 با خلال دندانی در گوشه لب در برابر تلویزیونی کماکان روشن، با دادو بیداد

 

 داناهای سیاست پیشه که از 27 سال پیش هرروزمان را وعده فردا  میدهند،

 

به پایان میبریم.

 

و عشق را نادیده میگیریم، به محبت میخندیم، زیر باران راه نمیرویم ،

 

 با اخم راه میرویم و لبخند را در صندوقخانه های قلبمان پنهان کرده ایم.

 

و من آتنا جان هنوز خرسندم که دوستانی دارم به لطافت برگ گل، که از من

 

 نشانی باران را میگیرند و ساعتها برای من از موسیقی و نقاشی میگویند و من سر به زیر

 

از آوای زرد خش خش برگهای پائیزی برایشان سخن میگویم.

 

گاه بر نشانگر تلفنم پیامی میبینم: سرتو بالا کن، ببین قرص کامل ماه چه زیباست!

 

واین بر خلاف پوچی ست، این تلاش است برای اثبات زنده بودن.و نتیجه تاثیر این

 

فریادهای عاصی آذرخش گونه که شاملو ها در گوشمان داد زده اند. 

 

من و تو، با همه دوستان خوب، اینروزها باید حواسمان باشد که پائیز خسته و فرتوت

 

در حال بستن بارو بنه اش، مارا ترک میکند، نمناکی سحرگاهی پیاده رو، خیسی

 

زنگ زده شیروانی ها و تمیزی برگهای شمشاد، گواهی ست بر اینکه اشک ریزان آسمان

 

 که دلتنگ رفتن پائیز است و ما همچنان  بی توجه به آنکه به پائیز لعنت میفرستد چرا

 

که مانتوی تازه اش چند قطره ای  باران را پذیرا بوده است، در انتظار نشستن دلنشین

 

دانه های مهربان برف بر یقه هایمان، امروز را به فردا میدوزیم.

 

در این اطاق که من نشسته ام، کمامان، بخاری و شوفاژ تسلیم پنجره نیمه باز هستند...

 

  و من در انتظار فردا هستم.....هنوز-.!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:17  توسط علاء  | 

      ای رانده حتا از آینه     ای خسته حتا از خودت    

 

کجای این همه رفتن           راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟

 

کجای این همه نشستن                       جائی برای ماندن دیدی؟

 

سربه راه                   رو به نمیدانی تا کجا              چرا اطاقت را با خود میبری؟

 

                  چرا عکسهای چندسالگیت را به ماه نشان میدهی؟

 

خلوت کوچه ها را چرا به باد میدهی؟    یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان

 

شاید آن کاغذ مچاله که در باد میدود                 حرفی برای تو دارد

 

                                                                     سطری،نشانی راهی

 

خیالت من از این همه فریب        

                                          که در کتابخانه های دنیا به حرف می آیند

 

و در روزنامه های تا غروب میمیرند                          چیزی نفهمیدم؟

 

خیالت من از پنجره های باز خانه سالمندان   

                                                               که رو به از صبح توپ بازی

 

تا پای تیله ها و گلسرهای رنگی-حسرت میکشند

                                                                           چیزی نفهمیده ام؟

 

هنوز راهی از چشمهای خیسم                   رو به خاک بازی در باغ و

 

پله های شکسته روز دبستان                                                میرود

 

هنوز بغضی ساده             رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست

 

که جهان را به دل خالی ام میبخشید                                     میشکند

 

حال در این بی کجائی پر شتاب         با که اینقدر بلند حرف میزنی؟

 

تمام چشمهای شهری شده نگاهت میکنند.

                                                - کسی نیست ، با خودم حرف میزنم.

                                      *     *     *

 

در تلاش برای بازیافتن یادواره ای، دیروز، در لابلای کتابهای کهنسالم، به دستنوشته ای

 

رسیدم که آنزمانها با پرسشی که درونم را میسوزاند، همسان بود .....کلام از بزرگترین......

 

با ضرباهنگی بیهمتا ، و پاسخی کوبنده به پرسشم، آنروزها که هرگزم از یاد نرود، باید-.

 

 

 

 

                                                             

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:54  توسط علاء  | 





امروز توی خیابون بهار یه فروشگاه دیدم که فقط کفش بچه گانه میفروخت .

ویترین بزرگ ، مملو از کفشهای رنگ و وارنگ کودکانه

به ردیف و مرتب کنار هم چیده شده بودند.......

زیبائی وشادابی کفشهای کوچولو ، به چیدمان منظم آدم بزرگها دهن کجی میکرد

یک لحظه، یک آن ، همچو گذر آذرخشی ..............اندیشیدم:

این رنگارنگ شاد و سرزنده کفشهای کوچولو توی این ویترین یعنی چه ؟


یک دنیا امید ، پاکی ، صداقت ، لبخند و معصومیت در برابر خویش دیدم.....

یک دنیا آغاز !






+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:16  توسط علاء  | 



غیر از نسخه وزین حافظ انجمن خوشنویسان و کتابهائی

 که اونروزا داشتم میخوندم (زنده باد مرگ اثر اونامونو-هشت کتاب.....)

میدونید چی با خودم بار چمدون کردم؟

با خودم یه مشت تصمیم برده بودم، که این کارو بکنم،

 اون موزه رو ببینم؛ فلان نمایشگاه ، بهمان شهر و...و...و...

وقتی آلمان رفتم رو میگم، میخواستم حتما اون نانوائیها رو

 ببینم که شخصیتهای "هاینریش بل" ازشون  نانک میخریدند

 و داغ شکمشونو چاک میدادند و بوی نان تازه رو به درون وجودشون

 میکشیدند.میخواشتم اون خرابه هائیرو ببینم که توی اونها، موقع

 بمباران هوائی

 سربازی با دختری ترسان عشقبازی کرده بود و هنوز پس

از سالها طعم بوسه دختر که با غبار ناشی از ریختن آوار

قاطی شده بود، زیر زبانش بود.

 

میخواستم خدمت آقای" بزرگ علوی" برسم که

در خانه ای در نزدیکی برلین شرقی زندگی میکرد.

تصمیم داشتم با پوشه پر از طرح یه سر برم سراغ "فری پورشه" و

 نظرش رو راجع به طرح هام بدونم .

میخواستم و میخواستم .... و از ذهنم بیرون نمیرفتن این تصمیمها!

یکی از این کارها جمع آوری کارهای " هاینریش بل" بود ،

 که انجامش دادم، بسیاری از کتابها، کاستهای روخوانی رمانها و

 مقاله هاش و فیلمهائی که از سخنرانیهاش و مصاحبه هاش وجود

 داشت جمع آوری کردم و بارها "عقاید یک دلقک" و

" آبروی از دست رفته کاترینا بلوم" رو دیدم و تا........................

هفته پیش!!!!!!! توی اینترنت رد پای "سیمای زنی در میان جمع" را

 یافتم که راستش باور نمبکردم که واقعی باشه و شروع کردم

 به داون لود کردنش....و دیروز دیدمش، واقعاً ....فیلمی با همین نام

که خود "هاینریش بل" در ویرایش سناریو ی آن دخالت داشته،

 نقش" کته" رو هم" رومی اشنایدر" بازی کرده بود ....میتونید

 تصور کنید چه حالی داشتم؟

و این تازه در حالی بود که در همین هفته "کلیمت" رو با بازی خیره

 کننده "جان مالکوویچ" دیده بودم و...."مودلیانی " به بازیگری

"اندی گارسیا" و "کازانووا" با درخشش "جرمی آیرونز" و "لنا اولین"

حالا شاید کمی گرفته باشید که علا چرا نمینویسه!؟

 وهنوزم نمیتونه واژه هارو درست کنار هم بزاره....چون مسته!

 گیج و منگه! هنوز باورم نمیشه که این هفته چه پربار بوده

و به چه گنجینه ای دست پیدا کردم ، که وقتی آلمان بودم

حتا خوابش رو هم نمیدیدم!

من" سیمای زنی در میان جمع" رو بزبان اصلی و بدون سانسور

 وزارت فرهنگ دولت آلمان دیدم.*

و کوچکترین آرزوم اینه که هرکدوم از شماها، یه روز پس از رسیدن

 به خواسته هاتون، همین حالت رو داشته باشین.....امید وارم !!!

-----------------------------------------

"سیمای زنی در میان جمع" شاید بزرگترین اثر را بر

 اهدای جایزه نوبل ادبیات (۱۹۷۲) به "هاینریش بل " داشت!

 



+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 2:10  توسط علاء  |