|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
11سال پیش دوست خوبی رو از دست دادم، همسن بودیم و از
پیچ و خمهای زندگی همدیگه خبر داشتیم. " ایرج" در زمره دوستهائی
بود که اجباراً انتخابش نکرده بودم(اونجوری که توی محیط های دور از
ایران ما ایرانیها باهاش درگیریم) و باهاش راحت بودم.
بیماری و رفتنش کلاً دو هفته به درازا کشید و گذشته از اینکه حیرت،
اندوه خشم و سردرگمی رو برای من بهمراه داشت، یه اندیشه تازه رو
هم به من پیشکش کرد.
اگه من هم فردا نباشم پس کی و کجا باید از این زندگی لذت ببرم؟
از فردای رفتن "ایرج" تمام ادکلن های گران قیمت رو که در یه
چمدان نگهداری میکردم و برای موقعیت های استثنائی ازشون
استفاده میکردم، بیرون آوردم و چیدمشون روی قفسه توی حمام که
هر روز صبح بکار بگیرمشون.این حکم شامل لباسهای گران
قیمت نیز شد و این حرکت بشکل نمادین آغاز یه دگرگونی بود که
هنوز هم در زندگی من مشاهده میشه و موجب شد که ارزش هر
لحظه رو در خود اون لحظه درک کنم.
نتیجه ش شده اینکه اگه بخوام توی خیابان گریه کنم.....خب میکنم، اگه
یه دختری زیبا رو ببینم که توی خیابون ویلا در نهایت زیبائی خرامان
انرژی مثبت از خودش متساعد میکنه، میرم بهش میگم و ازش تشکر
میکنم که برای من یه روز زیبا رو خلق کرده و اگه حس کنم که میخوام
دیگه توی سویس زندگی نکنم....بسادگی پا میشم میام ....
اینها همه –برای من- نتیجه اون تکانی بود که رفتن "ایرج" بمن
داد و بینش تازه ای رو ، دیدگاه نوینی رو برام بارمغان آورد که مسیر
اندیشه و فلسفه "چرائی" زندگی رو برام دگرگون کرد.
پس از این ماجرا هر لحظه فکر میکنم که شاید فردا نباشم، که فردائی
نباشد، و من باید از زندگی خودم نهایت سود را ببرم.
بزرگترین استفاده رو از لحظه هام میکنم و افتادن هر برگ،وزش
نسیم، خیره شدن به ماه،لبخند زدن به بچه ها و گوش دادن به
کهنسالان برام مفهوم تازه ای داره و لذتی بزرگ بهمراه میاره.
عشقبازی با مواد خوراکی، بو ، رنگ و موسیقی و کتاب و فیلم را
(حالا جادو لبخند میزنه)مهم میدانم...... ...پس نمیتونم –پروانه جون-
افسوس بخورم که کاری را انجام نداده ام !
* * *
پس نوشت: این نوشتار ادامه کامنتی بود که برای خاتون خاتونا
گذاشته بودم.
پی پس نوشت: بخاطر گل روی پروانه جون ، اینبار رو بهتون رحم
کردم و با خط خودم ننوشتم که طفلی بتونه بدون کمک خاتون خانوم
دیلماجباجی از پس خوندنش بر بیاد.
بخاطر استاد کیشلووسکی هم که شده، تریلوژی پس نوشت:
خاتون ...مگه میشه عاشق رنگ زرد نبود؟


وقتی دیروزم با امروز و فردام با پریروز تفاوتی نداشته باشه پس چرا اینهمه تلاش برای .....!؟
خوب میام کاری میکنم که امروزم دگرگونه باشه.....
کتاب سخنان بزرگان رو باز میکنم و یه جمله زیبا رو پیدا میکنم و ....خودشه دیگه.....منم حالا میتونم
مثل همون بزرگ سخنگو یه کار خوب رو انجام بدم و روزم بشه روزستان!
نه ننه....! به این سادگی هام نیست! افکار دیگران رو نشخوار کردن که نشد کار! مثل پیتزا سفارش دادن که
نیست، کسی از مواد خوراکی با تلاش یه چیزیرو تهیه کنه و تو زنگ بزنی و بعد بیست دقیقه با موتور
بیارنش در خونه ات!
شعار دادن که همیشه راحت بوده، عملی کردن حرف و رسیدن به آرزوست که شق القمره!
زندگی رو باید تجربه کرد، لمس کرد و چشید. یه وقتاس که از خودمون چند گامی فاصله میگیریم
و میبینیم که ای دل غافل، همون کاری رو کردیم یا حرفیرو زدیم که چند روز پیش رفته بودیم
رو منبر و در مورد نگفتن و انجام ندادنش سخن میپراکندیم!
کاش میشد که ما آدما از خود عزیز و محترممون آغاز میکردیم و گامی برای دگرگونه کردن زندگی
بر میداشتیم! نه اینکه دگرگون کنیم....نه ! دگرگونه اش کنیم!
من گاهی روزهای بیشمار توی این تهران بی درو پیکر رانندگی کردم، بدون بوق زدن! مگه میشه؟
بین خطوط رانندگی کردن، آدمها رو همون جوری که هستن، پذیرفتن، به پرسشهای بچه ها پاسخ دادن،
کنار وایسادن و به مردم فرصت پیاده شدن از مترو رو دادن، و.....و.....و.........................
گاهی هم میشه به کسی زنگ بزنی، پیامکی بدی، یا دستی رو بگیری و گیسوئی رو نوازش کنی و بگی:
میدونی دوستت دارم؟
هم روز خودت قشنگ میشه و هم مال اون! تازه اقلکاً امروزت با دیروزت که مثل برج زهر مار
بودی کلی فرقیده!
روزتون خوش...........................
