|
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
|
برای بازگو کردن برخی حسها ، هنوز ، تصور میکنم که به واژگان ویژه ای نیاز هست.
دوستت دارم را میتوان به همین سادگی و با آمیزه ای از حس به دیگری بگوئی
اما کاش میشد که بین دوست داشتن برادر، مادر یا آنکه عاشقش هستی(اگر باشد!) فرق
بگذاری، آنهم با واژه ها، نه با نشان دادن(که میتوان)!
چند روز پیش برای انجام کاری مهم، سفری دو روزه داشتم به کرمانشاه. از ابتدای ورودم
،از فرودگاه به محل کار رفتیم و تا انتهای شب که برای خوابیدن به خانه برگشتم، حس قریبی داشتم
نیاز داشتم که گوشی تلفن را بردارم و به مادرم بگویم : نگران نباش من سالم رسیدم!
حالت انتظارش را به گونه ای راستین حس میکردم، و این حس از چهار سال پیش همیشه با من است، بویژه هنگامی که از ایران میروم، به محض رسیدن نیاز برداشتن گوشی و دادن خبر رسیدن را در خود
حس میکنم...تا به امروز.
وجودش را گاهی در کنارم حس میکنم و هرازگاهی با او درددل میکنم.....بیاد آنوقتها که زنگ میزد و
میپرسید که چرا ناراحتم ؟ و از هزاران کیلومتر فاصله حس میکرد که مشکلی دارم.
امروز سالگرد رفتن اوست ، چهارمین سالیست که نوروز را باید بدون او به سر کنیم و هنوز
با همان قدرت حضورش را در کنارم حس میکنم.
آری میتوان کسی را فرای مرزهای شناخته شده دوست داشت.